X
تبلیغات
زولا

ی ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری؟

پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1389 ساعت 10:06

ای ساربان… ای کاروان…. لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری

ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا

ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری ؟

ای ساربان کجا می روی؟ لیلای من چرا می بری

تمامیه دینم به دنیای فانی شراره ی عشقی که شد زندگانی

به یاده یاری خوشا قطره اشکی

به سوزه عشقی..خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها به دل ها بماند به سان دله ما

که لیلی و مجنون فسانه شود ..حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی…غمم را ز چشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا…تو مرگه دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه ی غم..گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من ان تک درختی که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته



ملاقات***

یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 ساعت 13:01

قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم

قراقر نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم

شاید می گم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم

                      ***

به ملاقات آمدم ببین که دلسپرده داری

چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم

تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری

                      ***

من از پروانه بودن ها، من از دیوانه بودن ها

من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها، از عشق نداشتن ها، از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم

من از عمق رفاقت ها، من از لطف صداقت ها

من از بازی نور تو سینه ی بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدایی ها، مرگ آشنایی ها، من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم


***

چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 ساعت 22:43

 پیمانی دوباره می بندیم اما نه در کتاب ها و دفترها بلکه در خاطرمان 

بسیار عمیق تر و محکمتر  

زیباتر و استوارتر.  

و...

ای کاش نا نوشته ها بر خاطرمان تا ابد باقی بمانند. 

برای ۸ اردیبهشت۱۳۸۸


***

شنبه 26 بهمن 1387 ساعت 16:04

 پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می کند!!! ....  

منصرف شد...‏


تصویر رویا!

جمعه 4 بهمن 1387 ساعت 11:40

شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکسه یک رویاست
تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشماتو می بندی
تو رو آغوش می گیرم
تنم سر ریزه رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوشه من جاشه
تورو آغوش می گیرم
هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو
به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر می شه
از این تصویر رویایی
تماشا کن ، تماشا کن
چه بی رحمانه زیبایی


***

پنج‌شنبه 3 بهمن 1387 ساعت 14:50

میدونی چرا وقتی آدم بزرگ میشه با خودکار می نویسه؟ 

 چون یاد بگیره که هر اشتباهی به این راحتی  پاک نمیشه 


***

سه‌شنبه 3 دی 1387 ساعت 09:36

هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. 

هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند. 

پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند.


بازی!

شنبه 23 آذر 1387 ساعت 21:23

آدما بازی کردن رو دوست دارن! 

 اون دست خودته انتخاب کنی :

اسباب بازیشون باشی یا همبازیشون!


عشق ***

دوشنبه 20 آبان 1387 ساعت 18:31

آنگاه المیترا باز به سخن در آمد و گفت در باره زناشویی چه می گویی ای استاد؟ 

و او در پاسخ گفت : 

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود. 

هنگامی که بال سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود. 

آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز  همراه خواهید بود.  

اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند. 

 

به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید : 

بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما . 

جام یکدیگر را پر کنید اما از جام یکدیگر منوشید . 

از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده ی نان مخورید . 

با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید 

همان گونه که تار های ساز تنها هستند با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند . 

دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری . 

زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد . 

در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ : 

زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند 

و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یکدیگر نمی بالند . 

 

                                                          جبران خلیل جبران


آخرین!

پنج‌شنبه 9 آبان 1387 ساعت 11:46

آخرین ساعت های من بودن شمرده می شه تا لحظه ما شدن!