پراکنده (داستانک پند حکمت و ...) : شیشه!
شیشه ای می شکند ...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید...شاید این رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان می آمد..
تکه ای از آن را بر می داشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟!
دیوونگیه دیوونه در روز چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 20:28
پیوند
|
چاپ
|
درد و دل
[0]
آخرین دیوونگی ها
- عشق ***
- آخرین!
- ما !
- ***
- [ بدون عنوان ]
- یاد!
- غزل اون شب!
- دوره ارزانی
- !!!!!!!!!!!
- جاذبه!
- نکند...!
- دیوانه!
- بیا بنویسیم!
- انتظار
- فرق رویا با آرزو!
|