ما !

 ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را می بینیم، سخت ها را می خواهیم. غافل ازاینکه 

 خوبها آسان می آیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!

***

امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را 

پس امروزمان را زیبا کنیم به حرمت خاطرات فردا 


 شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد،  صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
 در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشته ها
ش
را
از
خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.
 چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.
 چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. 

پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

 - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!