و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز هست و خود ناچیز !





الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دل نوشت : آخرین!



آخرین ساعت های من بودن شمرده می شه تا لحظه ما شدن!



دیوونگیه دیوونه در روز پنجشنبه 9 آبان 1387 ساعت 11:46

پیوند | چاپ | درد و دل [1]





دل نوشت : !!!



 یه فیلسوف میگه :  قدرت عشق در غیبت آن است

کاری که من هرگز نکردم .



دیوونگیه دیوونه در روز پنجشنبه 4 مرداد 1386 ساعت 19:40

پیوند | چاپ | درد و دل [0]





دل نوشت : چشمه تشنه



یه چشمهء تشنه!

         دوای دردش؟



دیوونگیه دیوونه در روز چهارشنبه 22 شهریور 1385 ساعت 20:53

پیوند | چاپ | درد و دل [0]





دل نوشت : شروع



یادته اون وقتا برام می نوشتی. هر روز صبح و ظهر و شب میو مدم تا نوشته هاتو بخونم. یادش بخیر چه ذوقی داشتم. نمی دونم الان چی شده که باید ازت خواهش کنم که بنویسی. اما اشکالی نداره. از این به بعد من می خوام از عاشقونه هامون بنویسم. بنویسم که هنوز عاشقتم. که هر روز بیشتر عاشقت من شم عزیز کوچولوم.



دیوونگیه دیوونه در روز سه شنبه 7 شهریور 1385 ساعت 10:44

پیوند | چاپ | درد و دل [0]





دل نوشت : خاطره



  دفتر وجودمان را ورق می زنم و عاشقانه ها را می بینم که در قلبهامان حک شده اند. لحظه های زیبا را می بینم و یادگارهای تلخ را.

همچنان ورق می زنم. تنها چیزی که می شود به خاطر سپرد عشق است و عشق. ایثار است و مهربانی. و لحظه های غم و اندوه فقط جلوه ی لحظه های با هم بودن را زیاد می کنند. 

نگا ه می کنم و لحظه های شیرینمان را از خاطر می گذرانم. ورق می زنم و می زنم و نا گاه به صفحه آخر می رسم ولی اشک دیگر امانم نمی دهد. در میان تاری دیدگان و نمناکی صورت جمله ها را می خوانم.شوری قطره های اشکم را احساس می کنم و سنگینی جاذبه زمین را در برابر باران چشمانم. و باور نمی کنم برگهای سفید و درخشان دفتر این همه سیاهی و ظلمت را در خود جای داده اند.

هر حرف به شکنجه ای مبدل شده و هر جمله تیغی ست که بر اندامم کشیده می شود.

قلبم را نگاه میکنم و تپیدنش را ؛ که با هر ضربه نام تو را بر جاده رگ ها می سپارد. دفتر را می بندم و منتظر می مانم. آن قدر منتظر می مانم تا غبار زمان در های گشوده ی بی اعتمادی را ببندد. دری که خود آن را گشودم. چشم بسته و بی اختیار.

        



دیوونگیه دیوونه در روز پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385 ساعت 21:14

پیوند | چاپ | درد و دل [0]





دل نوشت : شمع!



 توی تاریکی اتاق یه نقطه روشن دیده می شد.

اون به سمت نقطه روشن حرکت کرد. هر چی نزدیکتر می شد گرما و حرارت رو بیشتر حس می کرد تا بالاخره اونقدر نزدیک شد که می تونست زیبایی بالهای رنگارنگش رو ببینه.

زیبا بود. می دونست زیباست ولی توی اون نور فوق العاده شده بود.

نزدیکتر شد و اونجا شمعی رو دید که گرماش به اندازه عشق بود ودرخشندگیش مثل چشم عاشق.

پروانه کوچولو دیگه نمی تونست از اون گرما و درخشندگی دل بکنه. پس همون جا چرخید و چرخید و چرخید.

ولی اون دیگه زیبایی خودش رو نمی دید. دلیل چرخیدنش فقط و فقط شمع بود؛آخه پروانه کوچولو عاشق شده بود.     



دیوونگیه دیوونه در روز یکشنبه 20 فروردین 1385 ساعت 09:00

پیوند | چاپ | درد و دل [3]





دل نوشت : باغبون!



 اون تو کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک فکرش مثله پروانه ای که تو تار عنکبوتی گرفتاره

 اسیر شده بود

 چشاشو بسته بود

 جایی رو نمی دید

 دسته مهربونی رو پلکاش گرمای عشق رو کشید بی اختیار چشاشو باز کرد

 کوچه های تنگ و تاریک به حباب شیشه ای پاک و روشنی مبدل شده بود گلشم اونجا بود

 دستای زخمیه باغبون با زلاله پاکه اشکاش تو باغی به وسعته قلبه آسمونیش از شاخه گل کوچیکش گلستونی ساخته بود!

حالا نوبت اشکای اونه تا مرحمی رو دستای فداکاره باغبونه عاشق باشه!



دیوونگیه دیوونه در روز پنجشنبه 25 اسفند 1384 ساعت 00:09

پیوند | چاپ | درد و دل [0]





دل نوشت : عکس گل



 اونیکی می ترسید.

 می ترسید دیگران به عکس گل حسادت کنند.

 پس تصمیم گرفت مثل شازده کوچولو گلش رو توی حباب شیشه ای نگه داره ؛ 

 ولی هر چی گشت هیچ حبابی پیدا نکرد.

 برای همین عکس گل رو برای همیشه توی حباب قلبش گذاشت.

 



دیوونگیه دیوونه در روز چهارشنبه 24 اسفند 1384 ساعت 22:28

پیوند | چاپ | درد و دل [0]





دل نوشت : دل!



من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

چه قشنگ!

کاش منم می تونستم ساکت باشم ولی این دل آروم نمیشه! 



دیوونگیه دیوونه در روز دوشنبه 8 اسفند 1384 ساعت 23:52

پیوند | چاپ | درد و دل [1]





دل نوشت : عکس گل!



اون عکس گلی رو کشید و با احساسش بهش جون داد و به اونیکی تقدیم کرد

 اون گل رو جایی گذاشت تا همه عشقش به اونیکی رو ببینن

اونیکی بعد از چند وقت عکس گل رو پاره کرد!

وقتی اونیکی ناراحتیه اون رو دید گفت:

دوستت دارم اما اگه بعضیا این گل رو ببینن چی؟

اون فهمید که ...



دیوونگیه دیوونه در روز پنجشنبه 4 اسفند 1384 ساعت 23:53

پیوند | چاپ | درد و دل [0]






   1      2    >>


آخرین دیوونگی ها

  • عشق ***
  • آخرین!
  • ما !
  • ***
  • [ بدون عنوان ]
  • یاد!
  • غزل اون شب!
  • دوره ارزانی
  • !!!!!!!!!!!
  • جاذبه!
  • نکند...!
  • دیوانه!
  • بیا بنویسیم!
  • انتظار
  • فرق رویا با آرزو!
وبلاگ دیوونه
وبلاگ دیوونه


موضوعات


قدیم مدیما



هم بغض



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

می خوای از دیوونه با خبر باشی؟
نام کاربری در Blog Sky



عیادت از دیوونه